X
تبلیغات
کلاس ما
کارت پستال تبریک نوروز 93

کارت پستال تبریک نوروز 93

کارت پستال تبریک نوروز 93


موضوعات مرتبط: عکس ، متفرقه

تاريخ : پنجشنبه 1392/12/29 | 19:54 | نویسنده : محمد شاهی |
ارزیابی از کار خود

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت

تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم.
در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...،
از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

 


موضوعات مرتبط: مدیریت کلاس ، مهارت زندگی ، داستان

تاريخ : یکشنبه 1393/01/24 | 2:33 | نویسنده : محمد شاهی |
 
بالاخره خواهی فهمید(به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي...)
به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
اوني که زود ميرنجه زود ميره، زود هم برميگرده. ولي اوني که دير ميرنجه دير ميره، اما ديگه برنميگرده ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را مي‏بره و از ميانشون مي‏گذره از بعضي آدم‏ها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
بزرگ‌ترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
مهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
شايد کسي که روزي با تو خنديده رو از ياد ببري، اما هرگز اوني رو که با تو اشک ريخته، فراموش نکني.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگ‌ترين هنر دنياست.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
از درد هاي کوچيکه که آدم مي ناله؛ ولي وقتي ضربه سهمگين باشه، لال مي شه.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
اگر بتوني ديگري را همونطور که هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو کاملا واقعيه.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت ميکنه دوستت داره اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته.

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي
کسي که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همين بيشتر از اينکه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش.


و بالاخره خواهي فهميد که :
هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست.
يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست.
قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست.
و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، جملات

تاريخ : یکشنبه 1393/01/24 | 2:31 | نویسنده : محمد شاهی |
حرف مردم.....

آدمي اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست،

 زيرا:


اگر بسيار کار کند، ميگويند احمق است !
اگر کم کار کند، ميگويند تنبل است !
اگر بخشش کند، ميگويند افراط ميکند !
اگر جمع گرا باشد، ميگويند بخيل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، ميگويند لال است !
اگر زبان آوري کند، ميگويند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، ميگويند ريا کار است !
و اگر نکند، ميگويند کافر است و بي دين !
لذا نبايد بر حمد و ثناي مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نبايد از کسي ترسيد.
پس آنچه باشيد که دوست داريد.
شاد باشيد، مهم نيست اين شادي چگونه قضاوت شود.
شيخ بهايي


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

تاريخ : یکشنبه 1393/01/24 | 2:28 | نویسنده : محمد شاهی |

حتما بخوانید از دست ندید

 

يه روز سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روي صندلي الکتريکي محکوم ميشن....
نوبتِ نفر اول ميشه که بشينه روي صندلي. وقتي ميشينه ميگه : من توي دانشگاه , رشته خداشناسي خوندم و به قدرت بي پايان خدا اعتقاد دارم .... ميدونم که خدا نميذاره آدم بيگناه مجازات بشه .....
کليد برق رو ميزنن ... ولي هيچ اتفاقي نميفته .....
به بي گناهيش ايمان ميارن و آزادش ميکنن ...
نفر دوم ميشينه روي صندلي و ميگه : من توي دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ايمان دارم و ميدونم واسه آدم بي گناه اتفاقي نميفته ....
کليد برق رو ميزنن و هيچ اتفاقي نميفته ....
به بي گناهي اون هم اعتقاد ميارن و آزادش ميکنن ....
نفر سوم مياد روي صندلي و ميگه : من توي دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما ميگم که وقتي اين دو تا کابل به هم وصل نباشن هيچ برقي وصل نميشه به صندلي
خوب بقيه داستان هم مشخصه، مسوولين زندان مشكل رو ميفهمن و موفق به اعدام فرد ميشن
....
نتيجه: لازم نيست همه جا راه حل مشكلات رو عنوان كنيد



موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

تاريخ : یکشنبه 1393/01/24 | 2:25 | نویسنده : محمد شاهی |
 
رابطه پرسش و پاسخ..
 
بین دانایی و پرسش  رابطه ای دیالتیک وجود دارد پرسش از دانایی سر چشمه میگیرد و دانایی را پرسش افزایش می دهد.انکه نمیداند نمی پرسد و انکه نمیپرسد نمیداند.

پرسش اغاز دانش است. ربط منطقی دادن به پدیده ها است. اگر پرسش را حذف کنیم انچه می ماند فقط شناخت هست مبتنی بر حکمت عامیانه با ایدئولورژی،که هر چند اگاهی هستند ولی دانش نیستند. پرسش دو ویژگی  دانش-تکرار پذیری و قابلت رد و اثبات-نمدون اثبات می بخشد.

پرسش و پاسخ ارتباطی است که بین دو نفر بودن و شدن بر قرار میشود.

سفری است به سوی یک هدف.

پرسش کننده همانقدر در رشد دیگری سهم دارد که پاسخ دهند.هم چنانکه مادر و فرزند  را به دنیا می اورد

پرسشگر و پاسخگو نیز همدیگر را در بودن و شدن بازی می دهند.



موضوعات مرتبط: مدیریت کلاس ، مهارت زندگی

تاريخ : یکشنبه 1393/01/24 | 2:23 | نویسنده : محمد شاهی |

بهترین خبر

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

بقیه این ماجرای جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/22 | 2:0 | نویسنده : محمد شاهی |

 

پیرزن و خدا

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت: ((خدایا من خیلی تنهام آیا مهمان خانه من می شوی ؟)) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت. پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند...
 
بقیه این داستان جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید

موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/22 | 1:54 | نویسنده : محمد شاهی |

 

مشتری

در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.

بقیه این ماجرای جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/22 | 1:47 | نویسنده : محمد شاهی |
 

يك روز زندگي

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت:
 
بقیه این متن بسیار جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/22 | 1:36 | نویسنده : محمد شاهی |

 

جواب زیبا     

آرتور اش " تنیس باز برتر جهان که در دوران بازی خود موفق به دریافت 3 بار عنوان قهرمانی مسابقات بزرگ جهانی معروف به گرند اسلم شد؛در سال 1983به دلیل دریافت خون آلوده مبتلا به بیماری ایدز شد.

هواداران این ورزشکار از سراسر دنیا نامه های همدردی و اظهار تأسف خود را برای او می فرستادند

متن یکی از نامه ها اینچنین بود:

چرا خدا تورا برای این بیماری انتخاب کرد؟

 

بقیه این ماجرای زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1393/01/19 | 17:19 | نویسنده : محمد شاهی |

اشتباه     

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.
موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو  بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

 

بقیه این داستان جالب را یا کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1393/01/19 | 17:16 | نویسنده : محمد شاهی |

شهرت و محبوبیت

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم و با او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد

 

بقیه این داستان زیبا و پند آموز را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/15 | 23:59 | نویسنده : محمد شاهی |

شکست     

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد.

 

بقیه این داستان جالب و آموزنده را می توانید با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/15 | 23:56 | نویسنده : محمد شاهی |

مداد باش     

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

 

بقیه داستان را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



 

 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/15 | 23:53 | نویسنده : محمد شاهی |

پادشاه و وضع بد اقتصادی     

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.

 

بقیه این داستان جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



 

 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1393/01/15 | 23:50 | نویسنده : محمد شاهی |

انیشتین و چارلی چاپلین     

روزی انیشتین به چارلی چاپلین هنرمند بزرگ گفت :«می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟

این است که همه کس حرف تو را می فهمد!»

چارلی هم خنده ای کرد و گفت:« تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟

این است که هیچکس حرف تو را نمی فهمد!»


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

تاريخ : جمعه 1393/01/15 | 23:46 | نویسنده : محمد شاهی |

سنگ تراش     

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد!

 

بقیه این داستان جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 20:26 | نویسنده : محمد شاهی |

 

 

به سلامتی ....     

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره ...
.
.
.

به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه ...
.
.
.

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست ...

 

 

بقیه این جملات بسیار زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، جملات

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 20:15 | نویسنده : محمد شاهی |

مردي كه جهنم را خريد     

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
 به کلیسا رفت و...

 

بقیه این داستان جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید

 

 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 20:13 | نویسنده : محمد شاهی |

وصيت عجيب اسکندر به مادرش     

اسكندر مقدونی هنگامى كه خود را در آستانه مرگ ديد، بطلميوس بن اذينه را كه فرمانده سپاهيان او بود به زمامدارى بعد از خود برگزيد و به او وصيت كرد كه تابوت مرا به اسكندريه نزد مادرم حمل كنيد و به مادرم بگوئيد كه مجلس عزاى مرا به اين ترتيب تشكيل بدهد.
سفره طعام بگستراند و همه مردم كشور را به آن دعوت نمايد و اعلام كند كه همگان دعوتش را بپذيرند، مگر كسى كه عزيز و دوستى را از دست داده باشد، در آن مجلس شركت نكند، تا شركت كنندگان در عزاى اسكندر با خوشحالى بدون خاطره تلخ وارد مجلس گردند و ايجاد خوشحالى كنند تا مجلس عزاى اسكندر مانند مجلس عزاى ديگران با حزن و غم تواءم نباشد.

 

بقیه این داستان را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید




موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 20:6 | نویسنده : محمد شاهی |

جواب دکتر حسابی     

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 19:56 | نویسنده : محمد شاهی |

پسر تنبل     

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: "از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد."

حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: "پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟"

پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: "مهم نیست؟"

 

بقیه این داستان زیبا و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



 

موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 18:8 | نویسنده : محمد شاهی |

قاچاقچی شن      

 

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟"

او می گوید: "شن"

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

 

بقیه این ماجرای جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


 

موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان ، طنز

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 18:4 | نویسنده : محمد شاهی |

دعای کوروش کبیر     

روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند و ایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:


خداوندا!! اهورا مزدا!! ای بزرگ آفریننده! آفریننده این سرزمین!


بزرگ سرزمینم ومردمم را ازدروغ و دروغگویی به دور بدار!


بعد از اتمام دعا عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعا نمودید؟ فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی

دعا مینمودید؟

 

بقیه این ماجرای بسیار جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


 

 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 17:59 | نویسنده : محمد شاهی |

نگرش     

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

 

بقیه این مطلب بسیار زیبا را با کلیک بر ر.ی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید




موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 17:50 | نویسنده : محمد شاهی |

پیرمرد بیمار     

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند.

 

بقیه این داستان آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید



 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 17:44 | نویسنده : محمد شاهی |

شاه و وزیرانش    

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند.

 

بقیه این داستان جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1393/01/14 | 17:41 | نویسنده : محمد شاهی |

درخت گلابی     

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

 

بقیه این ماجرای آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب ،مطالعه بفرمایید



 


موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1393/01/13 | 23:43 | نویسنده : محمد شاهی |
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟

موضوعات مرتبط: مهارت زندگی ، داستان

تاريخ : چهارشنبه 1393/01/13 | 23:40 | نویسنده : محمد شاهی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.