کلاس ما

علمی - آموزشی

سخت افزار

سخت افزار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/24ساعت 11:30  توسط محمد شاهی  | 

امید به زندگی

امید به زندگی     

روزی از شدت نا امیدی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را........دوستانم را.........زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم . به خدا گفتم : خدایا دیگر توان زندگی ندارم آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی .
ادامه متن را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید         

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1393/04/20ساعت 14:37  توسط محمد شاهی  | 

عروس و مادر شوهر

عروس و مادر شوهر   

دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهرمدارا کند تا کسی به او شک نبرد.

بقیه این داستان جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/11ساعت 18:24  توسط محمد شاهی  | 

لعنت بر شیطان

لعنت بر شیطان   

گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد:

بقیه این متن آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 13:27  توسط محمد شاهی  | 

راز زندگی

راز زندگی  

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده ولی خداوند فرمود :

بقیه این متن زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 13:25  توسط محمد شاهی  | 

تاثیر حرف مردم

تاثیر حرف مردم      

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

ادامه این متن جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 13:13  توسط محمد شاهی  | 

بهای زیبایی

بهای زیبایی   

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .

بقیه این داستان زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 12:59  توسط محمد شاهی  | 

بیل گیتس و جنرال موتورز

بیل گیتس و جنرال موتورز     

در یکی از نمایشگاه های ماشین که اخیرا برگزار شده بود بیل گیتس موسس شرکت مایکروسافت و ثروتمندترین مرد جهان صنعت ماشین را با صنعت کامپیوتر مقایسه و ادعا کرد : اگر جنرال موتورز با سرعتی معادل سرعت پیشرفت تکنولوژی پیشرفت کرده بود الان همه ما ماشین هایی سوار می شدیم که قیمتشان 25 دلار و میزان مصرف بنزین آنها 4 لیتر در هر 1000 کیلومتر بود!!!

بقیه این متن جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 12:58  توسط محمد شاهی  | 

مردم فقیر

مردم فقیر     

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟

\


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 12:54  توسط محمد شاهی  | 

شاگرد عاشق

شاگرد عاشق      

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!" پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"

بقیه این ماجرا را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 12:30  توسط محمد شاهی  | 

ابلیس و فرعون

ابلیس و فرعون     

می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.

ابلیس به او گفت: هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

بقیه این داستان جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 12:15  توسط محمد شاهی  | 

مشاور و چوپان

مشاور و چوپان     

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله‏ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏های خاکی پیدا می‏شود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟ چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به گله اش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

بقیه این ماجرای جالب و بامزه را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 12:11  توسط محمد شاهی  | 

بودا و زن هرزه

بودا و زن هرزه    

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید.

بقیه این ماجرا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 11:47  توسط محمد شاهی  | 

به هم نخندیم با هم بخندیم

 
 

به هم نخندیم با هم بخندیم     

یک روز یه ترکه،اسمش ستارخان بود، ؛خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

بقیه این متن جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 11:37  توسط محمد شاهی  | 

درس زندگی

درس زندگی      

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی برای من در زندگیم شد

بقیه این داستان زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 11:5  توسط محمد شاهی  | 

راه خداوند

راه خداوند   

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود. یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.

بقیه این داستان زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 11:0  توسط محمد شاهی  | 

انتخاب وزیر اعظم

انتخاب وزیر اعظم      

پادشاهی می خواست وزیر اعظمش را انتخاب کند... چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»... پادشاه بیرون رفت و در را بست.سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!

بقیه این داستان جالب و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/05ساعت 15:16  توسط محمد شاهی  | 

سگ حریص

 

سگ حریص    

سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید . او برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد ، در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست  او دید یک سگ پایین پل ، استخوانی بزرگ در دهان دارد استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش . سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید.

سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد . حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : « نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش خسته است . » آری و بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/05ساعت 15:1  توسط محمد شاهی  | 

ماجرای پیرمرد و سالک

ماجرای پیرمرد و سالک      

پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود

پیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری؟

سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌کنند

پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی

سالک گفت : چرا ؟پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند

سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟پیر مرد گفت : تا راست چه باشد سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند پیر

مرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی ؟

سالک گفت : نه

پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟

سالک گفت : ندانم

بقیه این داستان آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/05ساعت 14:38  توسط محمد شاهی  | 

لذت بخش

لذت بخش      

دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی که درخارج شهر واقع شده بود شد. عارف بیداربود اوجز یک پتو چیزی نداشت . عارف پیر شب ها نیمی از پتو را زیر خود می انداخت ونیمی دیگر را روی خود می کشید . روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند. عارف دزد رادید وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امید آنکه چیزی نصیبش شود  .اوباید درفقری شدید بوده باشد، زیرا به خانه محقرانه این پیر عارف زده بود.

بقیه این داستان زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/05ساعت 13:16  توسط محمد شاهی  | 

نیکی ها و پلیدی ها

نیکی ها و پلیدی ها     

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

بقیه این داستان زیبا و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/05ساعت 13:0  توسط محمد شاهی  | 

تمام شماره اس ام اس های مهم

 

تمام شماره اس ام اس های مهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/03/11ساعت 21:6  توسط محمد شاهی  | 

پرسش­های متن درس 1 تا 9جغرافی سوم

 

پرسش­های متن درس 1 تا 9جغرافی سوم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/16ساعت 23:29  توسط محمد شاهی  | 

جغرافی سوم درس 10 تا 19

 

جغرافی سوم درس 10 تا 19


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/16ساعت 23:20  توسط محمد شاهی  | 

حفظ کردن جدول تناوبی عناصر

 

حفظ کردن جدول تناوبی عناصر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/16ساعت 22:53  توسط محمد شاهی  | 

زیبایی ها...

زیبایی ها...

محبت زيباست،وقتي دوطرفه باشد زيباتر است.

خانه زيباست،وقتي پر از محبت باشد زيباتر است.

زمان زيباست،وقتي با يادگيري باشد زيباتر است.

فرزند زيباست،وقتي دانا باشد زيباتر است.

دنيا زيباست،وقتي براي عبور كردن باشد زيباتر است.

دوستي زيباست،وقتي براي خدا باشد زيباتر است.

علم زيباست،اگر توام با عمل باشد زيباتر است.

سخن زيباست،وقتي صادقانه باشد زيباتر است.

ايمان زيباست،اگر با يقين همراه باشد زيباتر است.

بخشش زيباست،اگر باعشق قرين باشد زيباتر است...

از طرف عباس بختیاری   ...http://abasbakhtiary.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/16ساعت 22:19  توسط محمد شاهی  | 

تجارت میمون

تجارت میمون

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند.

بقیه این داستان جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 8:43  توسط محمد شاهی  | 

تصویر آرامش

تصویر آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

بقیه این داستان زیبا را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 8:40  توسط محمد شاهی  | 

شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویج که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد.

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست. شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

بقیه این متن زیبا و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 8:12  توسط محمد شاهی  | 

ماجرای چهار شمع

ماجرای چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

بقیه این داستان جالب را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 8:6  توسط محمد شاهی  | 

مطالب قدیمی‌تر